سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
پاره خطی از سرنوشت من...

پاره خطی از سرنوشت من...

افسونگر[13]
تو خدایی اگر به خود آیی...


انتهای خط...نقطه سر خط!

 


به یک جایی که برسی می فهمی روزگار بازی ها دارد!!


دستانت را می گیرد و طوری در پیچ و خم اش می پیچاندت که گم می شوی!!!


لا به لای خط های لرزان قلبت!!


غرور و تکبر دیگران!!


دل هایی که لگد کردیو رفتی!


سرور نوروزی اش!! مسافرت های آن چنانی اش!! استخوان دردهایش!!


برگه های کتاب های درسی اش!! زجه های نشات گرفته از مرگ عزیز هایت!


غیبت ها و تهمت هاش!! کیک های خامه ای تولدش!!


شکستگی هایش!!


الرحمن هایش!!


عهد هایش!!!


بعد کارگردان کات می دهد و جای تمام بازیگران عوض می شود!


آنچنان می پیچاندت که از دل پیچه میمیری!!


گاهی دلت می خوهد آهی از ته دل بکشی و بگویی جانان؟؟به فریادم برس!


اما میسپاری به خودش!!!خودش می داند دل پیچه چه دردی است!


پیچ می دهد!!!طوری که با مهره هم عهد می شوی!!!


دنیا کوچتر از آنی است که فکرش را هم بکنی!!!!!خیلی کوچکتر!!!!!!


+صورتت رو درست مقابل صورتم بگیر...


می خوام بیزاریمو ازت...


یک جا...


تو صورتت تف کنم!!!!


+کاش می شد 1 مدت آدم بره تو کما ، وقتی از کما در اومد خیلی چیزا عوض شده باشه..


+گاهی گم شدن آرمش ناشی از تلقین های خود آدمه!!!


 


 


 




یا فاطمه زهرا



 


 


 


[ چهارشنبه 27/2/91 ] [ 1:16 صبح ] [ افسونگر ] [ نظر ]

خداوند...

ماندن همیشه خوب نیست...


رفتن هم همیشه بد نیست...


گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...


باید رفت تا بعضی چیز ها بماند... اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...


اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...


گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...


مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...


و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...


 


+این روزها غم برای خوردن بسیار دارم تو دیگر برایم لقمه نگیر...!!


+  ذِکْرُ اللَّهِ جَلاءُ الصُّدورِ وَ طُمَأْنِینَةُ القُلُوبِ؛


یاد خدا، روشنی سینه ها و آرامش دل هاست.


 



 


 


[ دوشنبه 28/1/91 ] [ 1:0 صبح ] [ افسونگر ] [ نظر ]

گذشتم!

به یه جایی از زندگیت می رسی که...


می فهمی رنج را نباید امتداد داد...


...


....


......


باید مثل یک چاقو که چیزهارا می برد و از میانشان می گذرد...


از بعضی آدم ها بگذری...


و برای همیشه تمامشان کنی....






+و می بخشی....هر کسی  را که بدی کرده...تو تنها به آرامش خودت فکر می کنی


و لازمه ی این آرامش گذشتن است...!!


 



[ پنج شنبه 24/1/91 ] [ 3:41 عصر ] [ افسونگر ] [ نظر ]

لبریزم!

 


نمی دانم تا کی می توانم 


دست خطم را شبیه این فونت ها کنم 


یا احساسم را شبیه این شعر ها...این حرف ها 


نمی دانم...


نمی دانم تا کی می توانم 


دم از هوایی بزنم که ابری نبود


دم از فصلی بزنم که پاییز نبود


دم از تویی بزنم که هیچ وقت..


هیچ وقت عاشق نبود


نمی دانم تا کی می توانم


رویای ته فنجانم را

شبیه تو فرض کنم...


 


این سطرها شعر نیست


این سطرها حرف نیست


این دختر نشسته رو به روی ِ تو


هیچ وقت شبیه من نیست....



+... همیشه هم نمی شود به یک خیال خوش بود و ابلهانه لبخند زد


+ : خوبم اما...تووی این خوب بودن تو هیچ نقشی نداری...!!!!


+:از یه جایی به بعد آدم باید خفه شه!!خفه!!



 


 


 


 


[ دوشنبه 14/1/91 ] [ 9:23 عصر ] [ افسونگر ] [ نظر ]